blog.vahidoo.com

My Photo
Name: vahidoo
Location: shiraz, Iran

I'm not myself , myself is not me . . .

Thursday, July 31, 2008

شيدايي




خوش زمانی باشد ای دل از رخش شیدا شدن
دل سپردن عاشقی با جان جان تنها شدن

یک زمان دنیای دون نادیدن از دیوانگی
شمس را دیدن بر او پروانه بی پروا شدن

در برش رقصیدن از او خواندن از مستانگی
چشم تن بستن ز نور روی او بینا شدن

ره سپردن سوی آن بیجا و از بی خانگی
آتش اندر خود زدن مجنون آن بیجا شدن

در دل دریای بی پایانش از دردانگی
گوهرین جان سفتن و غواص آن دریا شدن

در سرایی خواندن از سیمرغ و از افسانگی
مرغ سالک بودن از خود رفتن و عنقا شدن

کمتر از چوبی نباشی عاشق از حنانگی
خوش بخوان آری بود یکتا و بی همتا شدن



و. يگانه
يکم تير ماه 1387

Labels:

Monday, July 28, 2008

باز آی




با درد و غم از روز ازل یار شدم
لیکن همه سختی ز تو هموار شدم

بیچاره کسی که عهد از یاد برد
مردار بدم ز نور گلزار شدم



و. يگانه
15 تیر ماه 1387

Labels:

Saturday, July 19, 2008

دل و جان




ما جان فشانده ایم دلا در هوای دوست
لیکن عنایتی نشد ای جان لقای دوست

دل را نثار دوست نمودیم و خسته جان
سر تا قدم خراب و خمار از صفای دوست

چون دل قدم به عالم اسرار می نهاد
حیران شد از نوای تو گویی نوای دوست

جان سجده ای بکرد و چو پروانگان بسوخت
آتش بزد به دیده و دل آن بلای دوست

ای ساقی این زمان به خودم خوان که آب خم
باشد دوای درد و حیات و شفای دوست

مستم کن از شراب و ز خود فارقم نما
در من نه جای من که همان جاست جای دوست

دل رفت و دیده آینه ای شد ز نور او
جان شد یگانه ای که بخواند برای دوست



و. يگانه
26 خرداد ماه 1387

Labels:

Wednesday, July 02, 2008

اسرار کلام




اندر پی نورش همه ظلمات بدر
فارق ز جهان از خم او جام ببر

او شمع جمال است چو پروانه بپر
چرخی بزن و نور شو از پای به سر



و. يگانه
23 خرداد ماه 1387
متأثر از رساله آواز پر جبرئيل شيخ شهاب الدين سهروردي

Labels: ,

Wednesday, June 25, 2008

رخساره او




رخساره او دوش بیامد به نظر
در پیش جمالش ز خودم نیست خبر

ما را خبری داد که ناید به زبان
بر من بنمود آنچه ندیده است بصر



و. يگانه
24 خرداد ماه 1387

Labels:

Wednesday, June 11, 2008

رسالة العشق



تقدیم به شیخ اشراق ، شهاب الدین سهروردي


از غایت حب عارفان عشق آمد
حزن از بر ما رفت به جان عشق آمد

مست از رخ یار گاو اصفر کشتیم
من وصف ندانم که چه سان عشق آمد



و. يگانه
21 خرداد ماه 1387

Labels:

Sunday, June 08, 2008

سخني تازه



به دوست گرامی ، آرش


تازه تر از تازه ای ای سخن ات چون گهر
بی حد و اندازه ای پرده این تن بدر

چون که تو فارق شدی بگذری از این و آن
آن نفس ای جان جان نور شو از پا به سر

جمله اجزای ما نیست شود پیش او
جان تو چون آیتی همچو جمال قمر

هر دم از آن میکده باده باقی بخواه
گر ندهندت مرو باز بخواه آن شکر

سوز چو پروانگان شمس کمین شعله ات
شمع جهان را نگر سوی وصالش بپر

چون که روی بی بصر جزء تو شد بی اثر
ساقی مستان بده حال دلم شد دگر

یک شو و یکدانه شو از همه بیگانه شو
هین سخنی تازه گو ای سخن ات چون گهر



و. يگانه
16 خرداد ماه 1387

Labels:

Wednesday, June 04, 2008

مست و خرابم



تقديم به جناب هماي گيلاني


من مست و خرابم مده زین باده انگور
دیوانه از آن مه زده ام کاسه ای از نور

چون مستی من دید شراب از رخ جانان
رخساره بپوشید که خود شاهی و من مور

دریا زده ام مستم از آن بحر خروشان
این باده به پیشم همه بیچاره و مخمور

جام ام نشد از باده صافی تو خالی
فردوس برین در دل صوفی است مرو دور

زان دم که بگفتم ملکا خسرو مایی
سور است دمادم به دلم زان می پرشور

انگور برآيد سر خاکم که عزیزان
آن گور يگانه است مگریید بر آن گور

امشب همه مستند بخوانید و بنوشید
کندر دل دوزخ ندهندت می انگور



و. يگانه
26 فروردین 1387

Labels:

Saturday, May 17, 2008

عجب مي گذرد



تقديم به حکيم عمر خيام


ساقي همه عمر ما به مستي بگذشت
در باده و جام دور هستي بگذشت

پيش آر پياله اي کزين آب حيات
تلخي فراق و رنج پستي بگذشت



و. يگانه
28 اردي بهشت 1387
مصادف با روز بزرگداشت خيام نيشابوري

Labels: ,

Friday, May 16, 2008

مستانه شدم




آمد صنمي دلکش و زیبا رخ و مست
برد از سر ما صبر و قرار آنچه که هست

بنشست و بخواند از می و مستی و شراب
مستانه شدم که باده نوشم ز الست



و. يگانه
16 اردي بهشت 1387

Labels:

Wednesday, May 07, 2008

سراي تو




در سرای تو ندیدم ز تو خوشتر رویی
پر ز بوی گل و ریحان تو شد هر کویی

روی هر سو بکنم جلوه رویت بینم
سوی دریای تو خود گشته روان هر جویی

سر بگردانم و بینم همه مستان خاموش
دست در باده و آن دست خم گیسویی

ذکر مستانه بگویند و بخوانند از تو
جمله اندر طلب وصل کمان ابرویی

هرکجا نام تو باشد چه به مسجد چه کنشت
سوی بالاست کجا غیر تو بینم سویی

ساقیا آن رخ زیبا بنما دوری چند
تا درم ستر و حجاب از بر هر رهپویی

این یگانه ز تو خوانده است سخنهایی خوش
خوشتر آن لحظه که اسرار نهان خود گویی



و. يگانه
اصفهان / دوم اردي بهشت 1387

Labels:

Saturday, May 03, 2008

از او دان من ام



تقديم به جناب هماي گيلاني


در حریم نام او حیران و سرگردان من ام
بیخود از دنیای دون دلداده بر جانان من ام

من که باشم بنده ای در پیش سلطانی چو او
هرچه او خواهد کمین سرباز این سلطان من ام

هرکه خواند نام او شیدا نماید جان من
خوش بخوان مستانه رو در خیل این مستان من ام

ساقیا جام ام مده مستی ز حد بیرون شده
خود غلط گفتم بده کان مست پاکوبان من ام

من ندانم راه دیگر عاشقم عقلم بسوز
ره گشا این تن بدر فارق ز این است آن من ام

آه از آن بیچاره زاهد کو بگوید می منوش
خامشی بگزین که خود آیینه بر ایمان من ام

گفته ای اسرار پنهان خود مگو با دیگران
رازها مستانه گو یکتای خوش الحان من ام

من چو گردی باشم ای جان پیش خورشیدی چو او
این من ام خود او بگوید سالک از او دان من ام



و. يگانه
24 فروردین 1387

Labels:

Tuesday, April 29, 2008

گم گشت خماري




به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست


"سعدي"



المنه لله که دلم صيدي غمي شد
کز خورئن غم هاي پراکنده برستم

"سعدي"



بگزيد دلم گلرخ خوش نقش و نگاري
زيبا صنمي سرو قدي نيک عذاري

در بند غم او شدم از غير برستم
او کز همه يک دم ببرد صبر و قراري

خرم به جهانم که جهان خرم از او شد
در رحمت او نار بشد سبز بهاري

سالک غم و شادي نشناسد که در اين ره
بر مرکب عشق اين دل و جان کرد سواري

شادم چو روم رفتن من شوق دمادم
از لطف تو ساقي بدريديم حصاري

من صيدم و صياد ستمگر رخ جانان
صد شکر شکار تو چه فرخنده شکاري

کاري که تو کردي نه ز غير از تو برآيد
ني ني غلطم جز تو نه فعلي و نه کاري

زاري مکنيد اي همه گم گشته ز مقصود
آن مقصد و مقصود همين جاست چه زاري

آن باده که در روز ازل داد به يکتا
برد از سر او حيرت و گم گشت خماري



و. يگانه
12 اسفند 86

Labels: ,

Monday, April 14, 2008

عشوه گري




ز دلبرم که رساند نوازش قلمي

"حافظ"



ز دلبرم که رساند به گوش من خبري
که دیده ماه رخش یا ز خط او اثري

جهان ز شمس رخش پرفروغ و ما همه مست
ولی رخ از همه پوشیده او به عشوه گري

ز نور او همه استارگان نبیند چشم
گر این سخن تو نداني بدان که بي بصري

به سيم و زر بفروشند گلستان بقا
چنين گلي تو کجا ميدهي به سيم و زري

به شمع او همه پروانه وار مي گردند
مرا نمانده دگر در فراق بال و پري

که دیده خوشتر از او غير او کجا باشد
بجز جمال تو جانا نديده هر نظري

چو قند و شهد و شکر لطف و رحمت ات ديديم
به هر دکان که بديده است اين چنين شکري

بگو بگو تو بخوان نام او که خوش سخني
يگانه مست و نظرباز و رند و پرده دري



و. يگانه
86/12/13

Labels: ,